نــای دل

حــــــرف دل

نــای دل

حــــــرف دل

نــای دل

تنــهایی خـودم را بـا
آدم هـای مــجــازی پْــر نــمیــکنــم..

تنــهایـی خــودم رو دوسـت دارم
چـون بــوی نــجـابـت مـیدهــد..

تـنـهایـی عــار نـیـست...
اتمـام حـجـت اسـت...

بـا آغـوش هـای بـی در و پـیـکر..

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عجب صفای بود» ثبت شده است

ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘـﺎﻱ کـسی ﺟـﻠﻮ ﻛـﺴﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺒـﻮﺩ


 ﻭﻟـﻲ ﭘـﺸﺖ  ﭘـﺎ ﺯﺩﻥ ﻫـﻢ ﻧـﺒـﻮﺩ

 

ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺣـﺮفـی ﺗــﻮی ﺩﻟـﻬﺎ ﻧﺒـﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴـﭻ


 ﺣﺮﻓــﻲ ﻫﻢ  ﭘﺸـﺖ ﺳــﺮ کـسی ﻧـﺒـﻮﺩ

 

 قـدیـما شبا بـالا پـشت بـوم میـخوابـیدیم و ستــاره ها


 رو می شمردیم ودلـمون به وسعت یـه آسمـون بـود

 

 ایـن روزهـا چشـم میـندازیم بـه سقـف محقر


اتـاقـمون و گــرفتاری هـامونــو می شـمریـم ...

 

قـدیـما اگـه نـون و تـخم مرغ تـموم میشد ، راحـت


مـی پـریدیـم و زنـگ همسایه رو هر سـاعتی از شبانه  


روز می زدیـم و کـلی بـاهاش می خـندیدیم ...

 

 این روز ها اگه هـمزمان ، درب واحـد اونـا بـاز شه


بـر میگردیم تـا کـه مجبـور نـشیم باهاش سلام علیک کنیم..

 

  • نای دل